چطور شد آمدم کانادا؟ (3)

سلام لبخند

در برنامه ریزی امروز برای ادامه ی داستان، یک نکته پیش از آغاز ادامه ی ماجرا حائز اهمیت است:

بدینوسیله از همین تریبون از دوستانی که در آن پستوهای ذهنشان هم که شده جایی برای این صفحه کنار گذاشته اند و مدام این وبلاگ و بنده را با جملات محبت آمیزشان مورد لطف و عطوفت خویش قرار می دهند بی نهایت سپاسگزاری می نمایم و بسیاااااااااااااار خشنودم که چنین دوستان حتی ناشناخته و نادیده ای در اطرافم هستند که می توانند روزم را پر از انرژی مثبت کنند و می توانند تا بدین حد و سطح مشکل مچ دست مرا درک کنند و انتظارات بجای خودشان را پایین بیاورند و آرزوهای خوب خوب برای دست بیمار بنده داشته باشند. چه بگویم که مدت هاست وقتی چنین نیکی و خوبی هایی می بینم در اطرافم و اطرافیانم، زبانم عاجز می شود و قلمم قاصر از همراهی و تشکر و سپاسگزاری آنچنان که باید  و شاید.

خدا خودش خیرتان دهاد و اجرتان! همین. وَالسَّلام. وً مِنَ اللهِ توفیق لبخند

 

نه بابا! تمام نشد که! تازه آن پیش گفتار بود. لبخند 

بله جونم بگه براتون که:

زهرا هم نظرش این بود که من مدارک را بفرستم... نگراناسترسمردّد شده بودم آن سرش ناپیدا.... خیال باطل

 البته این را هم همین جا عرض کنم که:

استاد راهنمای ارشدم با توصیه های ارزنده شان بسیار به بنده کمک کردند در این زمینه. نظر ایشان که قطعاً برای شما دوستان نیز کاربردی خواهد بود این بود که:

هر کجا امکان اپلای کردن بود اقدام کنم. حتی آزمون دکترای ایران را نیز شرکت کنم. فرانسه را هم داشته باشم برای کانادا هم اپلای کنم. چون وقتی شما به یک جا درخواست می فرستید یا صرفاً یک فقره را پی می گیرید خب ریسکش خیلی بالاست! اگر جواب نگرفتید چه؟ یک سالتان به هدر خواهد رفت. پس عاقلانه ترین کار این است که برای هر کجا و تا هر حد و سطحی که می توانید و امکانات حتی مالیتان اجازه می دهد نه در بحث تحصیل که در حوزه های دیگر نیز، اقدامات لازم را انجام دهید.

حافظ هم دستش درد نکند خوب گفته است:

 از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان...

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود... خیال باطللبخند 

سرتان را درد نیاورم قرار بر این شد که بنده با استاد ایرانی دانشگاه فرانسه که از اساتید برجسته و ممتاز آنجا بودند مکاتبه نمایم که آن کار ها نیز انجام شد و حتی بنده ایشان را در ایران نیز ملاقات کردم و بماند که چقدر انسان شریف و بزرگواری هستند و گرچه آرزوی در محضر ایشان بودن و از ایشان آموختن برایم محقق نشد اما خاطره ی شیرین دیدار ایشان از نزدیک تا زنده هستم کامم را شیرین خواهد ساخت...! خیال باطللبخند

خدا همه ی خوبان عالم را خیر دهاد ایشان هم بین آنها...! خیال باطل

خدا را چه دیده اید؟ شاید در آینده ای نه چندان دور دوباره زندگی به گونه ای رقم خورد که آن آرزویم نیز محقق شد. خیال باطللبخند

در خانه مان نیز مطرح کردم که یک موقعیت در کانادا وجود دارد و از آنها نیز مشورت گرفتم و قرار شد مکاتباتم را با دپارتمان «آنها» نیشخند آغاز کنم.

هرگز فراموشم نمی شود اولین ایمیل من به دپارتمان را که:

نشسته بودم روی تختم در خوابگاه... ساعت حدود 9 شب به وقت ایران بود که وقتی اختلاف 8 ساعت و نیمه را با کانادا حساب کنیم یعنی 12 و نیم به وقت کانادا. یک روز کاری به حساب خارجی ها نیز بود. منظورم این است که شنبه و یک شنبه که تعطیلی آنها بود نبود. خیال باطللبخند

اولین ایمیلم هم به همین قضیه ی ارائه ی مدرک تافل مربوط می شد که می خواستم مطمئن شوم که آیا می توانیم مدرک تافل را نه در اول ثبت نام که در طی چهار سال ارائه دهیم یا نه! (در سایت دپارتمان آنگونه نوشته شده بود). 

ایمیل را نوشتم و فرستادم و مشغول باقی کارها بودم که در اندک زمانی بعد از آن دیدم جواب دادند. تعجب مرا می گویید؟ تعجبتعجبتعجب با تعجب آمیخته به خوشحالی یا برعکس به بچه های اتاق گفتم: بچه ها! جواب دادند! آنها را می گویید؟ تعجبلبخند

اما مرا می گویید؟ همچنان تعجبتعجبتعجب

دلیل اینهمه تعجب را می گویید؟ خب، از بس که از دوستانمان شنیده بودیم: این دانشگاه جواب نداد! آن استاد هرگز جواب نداد! این جواب نداد آن جواب نداد! خب طبیعتاً فکر می کردم تیری در تاریکی است دیگر! لبخندخیال باطل

و این نقطه ی عطفی شد در آغاز ماکتبات بنده با دپارتمان «مان» در وسترن لبخند

و امــــــــّــــــــــــا حکایت دستم همچنان باقی ست... لبخند

خدانگهداااااااااااااار بای بای

/ 4 نظر / 4 بازدید
ليلا

سلام به شما دوست عزيزم كه اسمتون رو نميدونم من دختري 20ساله ساكن ايران دانشجوي پزشكي هستم راستش را بخواهيد مدت زيادي هست كه وبلاگتان را دنبال مي كنيم و احساس كردم شايد نامردي باشد اگر همچنان به خاموش خواندن ادامه بدهم و از اين رو خواستم تا احساس خودم و نظر خودم و دغدغه هامو براتون بنويسم.... اول از همه دعا مي كنم وضعيت دستتان بهتر شود و بتوانيد براي ما باز هم پست هاي خواندني و جذاب بنويسيد بعد از اون بگم كه اين بخشي كه الان در حال نوشتن اون هستيد موضوع مورد علاقه ي من هم بود و خيلي دنبال اين موضوع بودم كه بفهمم دانشجويان ايراني در خارج از ايران با چه انگيزه اي رفتن و دنبال چه چيزي بودن كه البته شما جوابي به اين پرسش در پست هاي اخيرتان نداديد و من خيلي دوست دارم جواب شما را هم بدانم. كه چه چيزي باعث شد تصميم بگيريد برويد؟چه چيزي در كانادا بود كه در ايران هرگز نمي تونستيد پيدا كنيد..چون راستش را بخواهيد بيشتر وقتي كه در اينترنت مي گذرانم را صرف خواندن وبلاگ دوستاني مي كنم كه در خارج از ايران مشغول به تحصيل هستن و بسيار بسيار ذوق مي كنم از تلاششان و از سيستمي كه آن طرف وجود داره و بي نهايت دوست دارم كه روزي تجرب

عباس

سلام متنی که مینویسید بشدت روانه،و واقعا لذت بخش بی صبرانه بی صبرانه منتظر ادامه هستم انشاالله به خواست خدا دستتون هم هر چه زود تر خوب شه که بسی زیاد نگران سلامتی شما نیز هستیم ،سلامتی نعمتی که فقط وقتی از دست میره ارزش اون مشخص میشه،امیدوارم که همیشه این سین سلامتی رو در کنار خودتون داشته باشین و اینکه سلامتی شما مهمه وظیفه ماست چون هر چه باشه داریم از مطالب و تجربه گرانبهای شما استفاده میکنیم

نازلی

عاشق طرز نگارشتون هستم به خدا خیلی هم ازتون ممنونم که با وجود تمام مشغله هاتون و درد دستتون بازم به فکر ما هم هستید و مطلب میذارید خانم دکتر عزیز راستش یه خواهش هم ازتون دارم که هرموقع امکانش براتون بود و اگه حوصله داشتید که به پررویی بنده توجهی کنید میشه اون سایتی که خودتون معرفی کرده بودید برا پیدا کردن دانشگاهی که رشتم رو داشته باشه یه سری بزنید راستش خودم هرچی گشتم سر در نیاوردم حتی یه ایمیل هم به سایت زدم ولی از جوابشون هم چیزی نفهميدم رشته من هوشبریه که فکر کنم به انگلیسیnursing anesthesia میشه شما میتونید دو سه تا دانشگاه که ارشدش رو داشته باشه برام پیدا کنید؟ [خجالت][خجالت]از این خواسته ام خیلی خجالت میکشم چون میدونم که چقدر مشغله دارید ولی چاره دیگه ای هم ندارم و به جز شما کسی رو نمیشناسم که کمکم کنه[گریه] این گلا هم تقدیم به شما ما که کاری از دستمون برنمیاد[گل][گل][گل][گل][گل]

مهدی

سلام! شما را ایزد نیکی روز افزون دهاد که این چنین پیگیر و پر توان ، همچون فرشتگان آسمان ، می نگارید بر برگ های این وبلاگان! [نیشخند] اصن خودم ام کیفور شدم از این کامنتی که گزاردم! [نیشخند]