تبعیض نژادی مرد!

سر کلاس Communication in the Canadian

Classroom بودیم استاد گروه بندی کردند، من با یک

دختر آفریقایی افتادم که انگلیسیش هم خوب بود.

بعد که موضوع مطرح شد و باید درباره اش توضیحاتی به

انگلیسی می دادیم، من و Makyana (اگر اسمش را درست

گفته باشم!؟) باهم صحبت کردیم و او متن کوتاهی را آماده

کرد تا بگوییم. نوبت که به گروه ما رسید استاد گفتند:

کدومتون صحبت می کنید؟ Makyana به من گفت: تو بگو.

بلند شدم و جمله ها را خواندم، اشاره هایی که به موضوع

کرده بودیم مورد توجه استاد قرار گرفت. تا اینجایش اتفاق

خاصی نبود.

اما...

وقتی نشستم به Makyana گفتم: ممنون که کمک کردی :-)

و دست همدیگر را به گرمی فشردیم...

 

 

اینجا احساس کردم به اندازه تمام تاریخ بشریت از اجدادمان

آدمهای نخستین گرفته تا به امروز، هرچه تفاوت و تبعیض

نژادی بود ما از میان برداشتیم...

و آنچه ماند دنیایی پر از صلح و آرامش بود و بس.

واژه ها یک عیب بزرگ دارند، آن هم اینکه همیشه آدم را

همراهی نمی کنند.

یک استاد بزرگواری دارم به نام آقای دکتر شفیع پور که

خیلی بر گردن من حق دارند و من همچون همیشه عاجز از

جبران! فرمایش ایشان در کلاس ما که دانشجویان مترجمی

بودیم همواره در گوشم طنین می افکند که:

ما آدمها گاهی خودمان را هم نمی توانیم برای کسی ترجمه

کنیم و وقتی می گویند « چه شده است؟ »

تنها اشک می ریزیم، چطور می خواهیم دیگران را برای

دیگران ترجمه کنیم؟؟؟!

 

 

 

فکر کنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد...

/ 5 نظر / 45 بازدید
بهار

کلمه یک راه است نه تمام آن .اینجاست که به وجود وقدرت موهبت های دیگه مثل چشم پی می بریم . الم له عینین # و لسانا و شفتین .فکرکنیم دیگه چی داریم ؟؟؟؟

امین

عالی عالی عالی... ابن پست محشر است! منو یاد کتاب ریشه ها انداختید.

امین

نه... کتاب ریشه ها اثر الکس هیلی... می دونم و می دونن سرتون شلوغه. موفق باشید!

مینا

قدر زیبا گفتن این استادتون تا حالا بهش فکر نکرده بودم

نگین

عالی بود. من لیسانس ادبیات انگلیسی دارم . نمی دونم دانشگاه کانادا مدرک منو قبول داره یا نه . از کجا بفهمم؟