تغییر ساعت در کانادا

بنده اصولاً در زمینه کدبانو گری و البته در موارد دیگر خانه داری با آرامش

و طمأنینه کار می کنم و البته مرتب و منظم و در این فقره هیچگونه

استرس و فشاری بر خود عارض نمی دارم و این به مزاق برخی ها که

خودشان ماشاءالله فرز و چست و چابک هستند یا آن یکی برخی ها که

سریع می خواهند کار را تمام کنند و اهمیت نمی دهند که چطور و

چگونه به اتمام رسید، خوش نمی آید. لبخند البته کاری که بنده انجام می

دهم کار جالبی هم از آب در می آید هاااا، که حتی باعث تحسین همان

برخی ها و آن یکی برخی ها می شود در نهایت، اما با آرامش پیش می

روم و حرص بعضی ها را در می آورم دیگر. نیشخند

خاطرم هست در دوران خوابگاه نشینی، وقتی نوبت آشپزی بنده بود

(مثلاً غذایی که می بایستی سیب زمینی کنارش سرخ می کردم)،

یکی از هم اتاقی هایم که از دست با آرامش کار کردن من کفری می

شد سر سفره به هم اتاقی های دیگرمان اشاره می کرد و می گفت:

«ببینید! سیب زمینی ها را به یک اندازه خرد کرده انگار از زیر قالب

درآمده اند!» من هم می گفتم: وقتی نوبت آشپزی من است دور و برم

را خلوت کنید و فقط موقع غذا پیدایتان شود که نه شما غُر بزنید نه مرا

دچار استرس کنید. مگر بد است که همه چیز منظم و مرتب است

خب؟» قهر لبخند

بگذریم...

اما گاهی این ماجرا در دوز بالا بروز پیدا می کند و فقط باعث خستگی

خودم می گردد و لاغیر اوه و آن نیست مگر زمانی که قرار است

گوشت یا مرغ پاک کنم. (البته سبزی را هم به آن اضافه کنید بهتر می

شود.) اما مرغ و گوشت پاک کردن من مکافات است و عذابٌ ألیم. اوه

ناراحت یعنی اگر درس نداشتم هااا، حتما فردای آن روز بستری می شدم

(منظورم همیشه است نه یک روز خاص). در این حد هاااا، فکر

کنیــــــــــد! متفکر

 

نمی دانم حق با من است یا با بقیه! احساس می کنم گوشت پاک

کردن بدون کمک نفر دوم کمی سخت است: خب دو دست که بیشتر

نداریم که! اوه هم باید گوشت را نگه داریم که در نرود نیشخند هم باید

ببریمش! خب خداییش الحق و الإنصاف کار سختی ست. البته یک مزیت

بزرگی که این گوشت پاک کنی و خستگی هایش بر من دارد این است

که به شدّت و حدّت قدردان مادر عزیزم باشم و نیز همه خانم های خانه

داری که یکی از کارهایشان همین است و همسرانشان در بیشترین

آماری که تا کنون به ثبت رسیده کم لطفی های شدیدی دارند و کمک

که نمی کنند هیچ، به چشمشان هم نمی آید که کار خانه هم

خستگی شدید به همراه دارد... ناراحت به عینه شنیده* و دیده ام که گفته

اند: »مگه چکار کردی؟ یک جارو کردن و دو تا ظرف شستن خستگی

نداره که!»

 

 

(این شکلک منه هاااا نه آن آقای گوینده جمله قبلیناراحت) (امید که شما

خواننده محترم اگر آقا هستید اینگونه نباشید! اگر باور ندارید، فقط یک

هفته خانه داری را به عهده بگیرید بی شک بسیار قدردان همسرتان

خواهید بود. شک نکنید در این فقره!)

 

اما این قضیه گوشت پاک کنی طاقت فرساتر جلوه می کند وقتی کمک

کار ندارید که هیچ، میخ هم ندارید! متفکرخب شاید برایتان عجیب باشد که

میخ برای چه!؟ متفکر

عرض می کنم خدمتتان:

مادر عزیز بنده همیشه یک میخ پولادی به تخته زده اند (از پشت تخته در

واقع)، یعنی نوک میخ در سطح فوقانی تخته قرار دارد و چون میخ پولادی

است هیچوقت زنگ نمی زند. و این باعث می شود که میخ به کمک

ایشان بیاید و ایشان بدون کمک نفر دوم بتوانند به تنهایی و البته با کمک

میخ مذکور گوشت را نگه داشته و پاک و خرد کنند. خب فکر نابی ست

که من وقتی برای اولین بار در جمع هم خانه ای های پارسالم گفتم:

«میخ هم که ندارم برای گوشت پاک کردن»! اوه و تعجب آنها را دیدم

متوجه شدم که گویا کسی چنین کاری نمی کند و فقط این فقره مربوط

به خانه ما می شود. متفکر راستش را بخواهید (نخندید هااااا) تا آن موقع

فکر می کردم همه از میخ استفاده می کنند در تخته گوشت پاک کنی. 

خجالت

بگذریم...

و اما خود بنده، میخ هم نداشته باشم دیگر واویلایی به راه می افتد و

می بینید یک روز کاملم در خدمت امر مقدس پاک کردن و شستن و

بسته بندی گوشت بوده است! لبخند خب مقدس است دیگر! تأمین معاش

خانواده عبادت است. تازه شم! لبخند من هم یک خانواده یک نفره را

تشکیل می دهم، مگر نمی شود؟ متفکرنیشخند

در یکی از آخر شب های پارسال بود که شروع کردم به تمیز کردن

گوشت... خودم احساس می کردم دست کم سه ساعتی است که

تکان نخورده ام و نشسته ام پای گوشت و کمرم داشت به دو نیم می

شد که بلند شدم رفتم سر ساعت، دیدم واااااااااا! تعجب هنوز فقط یک

ساعت و نیم-دو ساعت است که مشغولم و کارم تمام شده است! به

خودم امیدوار شدم و فهمیدم آینده درخشانی در انتظارم است که

توانستم وسواس گوشت پاک کنی ام را کمتر و سرعت عملم را بیشتر

کنم و فقط وَ تنها فقط در عرض یک ساعت و نیم إلی دو ساعت این کار

سترگ را به انجام برسانم. خیال باطل لبخند

خاطرم نیست یک اتفاق جالب دیگر هم در کنار این ماجرا و همراه با هم

خانه ایم هم افتاد در باب اینکه هنوز دیر نیست و چقدر برکت داشت

امروزمان .... و رفتیم که سر بر بالین نهیم... 

فردایش هم حکایت عجیب تری برایمان پیش آمد کرد و هنــــــــوز تا

ساعت حدود 3 بعد از ظهر متوجه نبودیم که این اتفاقات عجیب و غریب

چرا می افتد!؟ سوال 

آخر می دانید اولین تجربه ساعت به عقب کشیدن ما در کانادا بود و

پیش از آن هم اصلاً در این باره چیزی از دوستانمان نشنیده بودیم که در

کانادا چنین سیستمی دارند و ... 

وقتی حدود ساعت 3 بعد از ظهر هم خانه ای سوممان از دانشگاه

برگشت و گفت: بچه ها ساعت ها را به عقب کشیده اند من تازه

متوجه ماجرا شدم و وقتی تمام تکه های پازل را از دیشب آن روز تا آن

لحظه کنار هم گذاشتم دیدم که: ای دل غافل! از ساعت مثلا یازده شب

روز قبل که نشسته بودم پای گوشت تا ساعت مثلا 1 نصف شب تو نگو

آن 1 درواقع ساعت 2 نصف شب بوده به ساعت قدیم! تعجبتعجبتعجب و همان

جا بود که کاخ آمال و آرزوهای بنده از اینکه آینده گوشت پاک کنیم

درخشان خواهد شد و گلستان خواهد شد و از این حرفها، در هم

شکست و فهمیدم من عوض بشو نیستم مگر اینکه یا یک تخته میخی

داشته باشم یا یک کمک کار برای پاک کردن گوشت! خیال باطل

 

* راستی چگونه می شود به عینه شنید؟ لبخند امان از دست واژه هاااااا! نیشخند

 

 

 

 

 

 

/ 6 نظر / 13 بازدید
فرزانه

سلام بر تو ای دوست من ..معمولا کارکنانی که شیفت شب هستن این تغییرات ساعت رو به خوبی درک میکنن..اونایی که باید برگردن خونه یه ساعت زود تر برمیگردن...و اگر ساعت ها رو بکشن عقب باید یه ساعت بیشتر سر کار بمونن ...ماجرای قصابی کردنت هم خیلی باحال بود ..خوب میتونی از قیچی استفاده کنی برای تیکه تیکه کردن.یا یه روش قدیمی که معمولا دیدم مامان بزرگم استفاده میکنه اینه که اول میشینی زمین ..کارد رو بین انگشت های پاش ثابت قرار میده به صورت عمود ...انگشت بزرگه ودومیه رو میگم بعد با دوتا دستش گوشت رو میگیری میزنه به کارد اوه اوه چه صدای ترقه ای میاد ...امشب چهارشنبه سوریه البته یوم الشکه چون بعضی ها 4شنبه هفته دیگه رو هم میخوان بگیرن الان که دارم تایپ میکنم یه چیز ناجوری منفجر شد[نیشخند][نیشخند] مراقب خودت باش دوستم[قلب]

سجاد

ازقدیم گفته ان کارنیکو کردن ازپرکردن است....

سجاد

اما در مورد اپلای کردن ما برای وسترن... من یه چند باری با منشیها و استاد محترم مربوطه مکاتبه داشتم. امروز منشی دپارتمان کامپیوتر که از هر ده تا ایمیل یکی رو جواب میده نوشت که: Your application is available for him however he has been very busy and is also waiting for funding confirmation before making any decisions. من هم فقط گفتم ممنون منتظر میمونم حالا بایدید که آیا فاند جورمیشه و اینکه آیا استاد ما رو قبول میکنه یا نه. خدا کنه که سرکار نباشیم... من میخواستم با استاد های دیگه هم مکاتبه کنم ولی بعد از مشورت با دوستان فهمدیم بهتره این کار رو نکنم چون استادا با هم در ارتباط اند و ممکنه جلوه خوبی نداشته باشه... خوبی مورد شما این بود که فاند شما از قبل جور بود و معمولا دپارتمان های علوم انسانی وسترن زودتر جواب میدن ولی برای فنی مهندسی ها فاند از بیرون میاد وباید کمی منتظر بود... من تقریبا دو سال درگیر این پروسه پذیرش بودم. خداکنه نتیجه بده... لطفا دعا کنید...

امين

همچنان اسير قلم جذابتان انگشت حيرت به دندان گرفته ام. الحق كه نويسنده ايد...

نازلی

اتفاق هایی که براتون میفتن واقعا جالبن طرز نگارش شما هم این جذابیت رو دو چندان میکنه راستی منم تو امر آشپزی و خونه تکونی مثل شما با حوصلم و همیشه هم بابت این امر مامانم عصبانی میشه چون خودش خیلی عجوله[نیشخند]