مسافرت با شرکت های مختلف هواپیمایی (2)

این بار بنده در صندلی دوم ردیف وسط که چهارنفره بود قرار داشتم و

اصلا هم دوست نداشتم که ردیف وسط باشم چون از آسمان محرومم

می کرد و این اتفاق اصلاً خوشایندی نبود برای کسی چون بنده که

ریشه در خاک دارم و سر به آسمان! یکی نیست بگوید: مگر درخت

هستی دختر؟؟؟ متفکرنیشخند

تا کوله پشتی ام را گذاشتم در فضای مربوطه بالای سرم، منظورم

همان جاچمدانی هاست.لبخند و نشستم... اندک زمانی بعد دو نفر خانم

و آقا به همراه یک عدد بچه کوچک چندین ماهه در دو صندلی سمت

راست بنده مستقر شدند و من فقط یک آهی از نهادم برآوردم که: خدا

به داد برسد با این بچه! آخکی بره اینهمه راه را با این بچه و جیغ ها و

بی تابی های احتمالیش؟! کلافه در همین افکار بودم و هنوز مسافران

در حال سوار شدن که این زوج محترم از مهماندار پرسیدند: ردیف جلو

که جای بچه دارد خالی نیست که اینها جابجا شوند و مهماندار چنین

پاسخ داد که: در کل هواپیما فقط دو تا جای بچه داریم که قبلا رزرو شده

اند و جای دیگری نداریم اما اجازه بدهید مسافران سوار شوند تا اگر

جای خالی ای بود جابجایتان کنم. و اینچنین شد که آمدند من و خانم

صندلی کناری را جابجا کردند و بردند ردیف های کناری و آسمان دوباره

پدیدار گشت و بچه از ما و ما از بچه دور شدیم و آنها ماندند در همان

محل چهارنفره و دیگر کسی را کنارشان ننشاندند بخاطر بچه. و از حق

نگذریم بچه که اسمش هم آرین بود خیلی خوشرو بود و آرام و با اینکه

به گفته مادرش مریض احوال هم بود اما اصلاً بیتابی نکرد حتی تا خود

مقصد. لبخندتشویق

در همین اثناء بود که خانمی که سمت پنجره بود و رو به من داشتیم

صحبت می کردیم یکهو گفت: اون دکتر سمیعی نیست؟ گفتم: کی؟

گفت: اون آقا دکتر سمیعی نیست؟

سرم را برگرداندم و چندین بار با تأکید تکرار کردم: چرا خودشان هستند،

چرا خودشان هستند! تعجبتعجبتعجب ای وای! چه جالب! خودشان هستند و

همین طور هاج و واج مانده بودم که دیدم مهماندار دارد جابجایشان می

کند حال یا به درخواست خودشان یا به درخواست مهماندار. به هرحال،

دیدم گویا جناب پروفسور سمیعی و همسرشان در ردیف جلویی ما

بودند آن زمانی که ما در ردیف وسط بودیم و رفتند آن عقب تر، خیلی

عقب! و من ماندم و یک عالمه شور و شعف از همسفر بودن با پروفسور

سمیعی، بزرگترین جراح مغز و اعصاب دنیا، که هنوز وطن را از خاطر

مبارک نبرده و هنوز به وطن می آید آن هم با چنان تواضعی که نگو و

نپرس... خیال باطل و چقدر من ایشان را دوست می دارم... خیال باطل

باور بفرمایید لحظه لحظه حضور و نفس کشیدن چنین بزرگمردی

موهبتی ست الهی که آن خداوندِ خدا بر ما ارزانی داشته است تا چقدر

و چگونه قدردانش باشیم خیال باطل

می بینید؟ انسان به مقامی می رسد که حتی همسفر بودن با وی

مایه مباهات دیگران می شود. خیال باطل

فی الفور چون هواپیما هم تأخیر داشت و بنده گوشیم را خاموش نکرده

بودم به همه خبر دادم که همسفر پروفسور سمیعی هستم و در پوست

خود نمی گنجیدم. لبخند تصمیم گرفتم که بروم و از نزدیک یک سلامی

عرض کنم... و آن آخرهای پرواز رفتم...

اما دیدم که یک کتاب بسیاااااار قطور روبروی میزشان هست که

دستشان را لای کتاب گذاشته و خوابشان برده است و سعادت هم

کلام شدنشان از بنده سلب گردید اما شیرینی حضورشان در هواپیمای

ما برایم ماندگار شد.... خیال باطل

در همان شور و شعف و یک جور ذوق مرگی بودم که یکهو دیدم جناب

رضا کیانیان از راهروی بعدی رد شدند... تعجب


مرا می گویید؟ تعجبتعجبتعجب ای باباااااااا! چه خبر است امروز؟

و چقدر من ایشان را دوست می دارم لبخندخیال باطل

خب، خودمان که معمولی شدیم دیگر! دلخوشی مان به این چیزهاست

دیگر. چه کنیم؟ لبخندخیال باطل

سرتان را درد نیاورم، اینچنین بود که رسیدیم به آخرهای سفرمان و

مهماندار اعلام کرد که: به دلیل تأخیر یک ساعته پرواز، و به دلیل اینکه

عده ای از مسافران ترانزیتی هستند (یعنی مسیر نهایی شان

فرانکفورت نیست و باید پرواز دیگری داشته باشند به یک مقصد دیگر)، از

مسافرانی که مقصد نهایی شان فرانکفورت است تقاضا می کنیم پس

از فرود همچنان در صندلی های خودشان حضور داشته باشند تا

مسافران ترانزیتی سریعتر هواپیما را ترک کنند. ما هم کلی مسافر

بودیم به مقصد تورونتو که به ساعت آلمان قرار بود ساعت 12 ظهر

برسیم فرانکفورت، و ساعت 14:15 پرواز بعدی مان باشد. حال با یک

ساعت تأخیر در تهران در واقع بجای ساعت 12 ساعت نزدیک 1 بعد از

ظهر فرود آمدیم و تا از Gate های مختلف رد شویم و وسایلمان بازرسی

شود خب طول می کشید و احتمال اینکه پرواز بعدی را از دست می

دادیم کم نبود. استرس

بلافاصله کوله ام را برداشتم و از هواپیما خارج نشدم، بلکه زدم بیرون،

چون موقعیت عجله ای من اصلاً شبیه "خارج شدن" از هواپیما نبود و

بیشتر شبیه به همان "از هواپیما بیرون زدن" بود. وقت تمام

یکهو دیدم زودتر از همه مسافران همسفرم در صف بازرسی وسایل قرار

گرفته ام. یک خانمی که پشت سر بنده بود به من گفت کی رسیدی

اینجا؟ چقدر زود؟ تعجب خودم هم خنده ام گرفته بود از آن چنان سرعت

عملی! خنده خب یکی از مزایای سبک مسافرت کردن (چه از نظر وزنی

چه از نظر باری نیشخند) همین سرعت عمل است دیگر. لبخند بنده فقط خودم

بودم یک کوله پشتی و یک کیف کوچک دوشی. والسّلام. بقیه یا همراه

داشتند همراهشان، یا کلی بار همراهشان بود و خب طبیعتاً این

سرعت عمل را می گیرد خب! به همین دلیل است که اصلاً دوست

ندارم carry on (چمدان های کوچک مخصوص کابین هواپیما) با خودم

ببرم داخل کابین و نیز دوست ندارم سنگین وزن شوم به معنای چاقی و

این حرف ها! نیشخند

سرتان را درد نیاورم، حدود کمتر از نیم ساعت پس از رسیدن ما به

Gateِ هواپیمای فرانکفورت-تورونتو، درِ Gate برای مسافرگیری باز شد.

یعنی ترانزیت دو ساعت و ربع بنده به کمتر از نیم ساعت کاهش پیدا

کرد. خب می دانید که چون برای مسافرت به ایران از کانادا می بایست

دست کم یک توقف در یک کشور داشته باشیم و دوباره پروازمان را عوض

کنیم به مقصد ایران، چون از کانادا پرواز مستقیم به ایران نداریم، (و این

فاصله توقف را می گویند ترانزیت) گاهی این ترانزیت تا 7 یا 9 ساعت هم

می رسد. خاطرم هست در اولین سفر بنده به کانادا با ترکیش ایر لاین،

ترانزیتم 9 ساعت بود و واقعاً آنقدر که ترانزیت آدم را خسته می کند خود

پرواز طولانی و حضور در داخل هواپیما اذیتت نمی کند! قهر من هم آن

موقع رفتم در نمازخانه فرودگاه آتاتورک استانبول و تخت خوابیدم تا نزدیک

های پروازم. اوه

اما این بار که ترانزیتم چشمگیر نبود، آن هم به حداقل رسید. البته

نگران نباشید در چنان مواقعی که پرواز اول تأخیر داشته باشد و به پرواز

بعدیتان نرسید، خودشان در کمال احترام و ادب (البته طبق شنیده ها

گویا در کشورهای خارجی بیشتر) شما را به یک هتل خیلی خوب حتی

پنج ستاره می برند و تا پرواز بعدی به مقصد نهایی تان همان جا

استراحت می کنید و بعد دوباره خودشان می آورندتان فرودگاه تا

مسافرتتان را ادامه دهید. و جالبی چنین برنامه ای این است که: خب،

هنگام توقف و ترانزیت در کشورهای دیگر به غیر از ترکیه، ما ایرانی ها

نمی توانیم از فرودگاه خارج شویم چون درواقع، فرودگاه مرز است و

برای ورود به شهر باید ویزای آن کشور را داشته باشیم و چون ماها مثلاً

ویزای شنگن نداریم (برای مسافرت به اروپا ویزای شنگن موردنیاز است)

نمی توانیم از فرودگاه خارج و وارد شهر شویم و می بایست تمام

ساعات ترانزیت را در فرودگاه بمانیم. اوه اما وقتی چنان تأخیری رخ

می دهد و خودشان شما را به یک هتل در داخل شهر هدایت می کنند

کسی از شما ویزا نمی خواهد و البته اگر پروازتان به روز بعد موکول

شود خودشان ممکن است ماشین بگیرند و ببرند در شهر بگردانندتان...

کلاً یک جورهایی اگر عجله به رسیدن نداشته باشید الکی الکی خیلی

خوش به حالتان می شود دیگر. نیشخند

خانم و آقایی که شما باشید، هواپیمای بعدی با شرکت لوفتانزا

lufthansa بود که تعریفش را خیلی شنیده بودم و داشتم به عینه

تجربه اش می کردم. لبخند

در پست قبلی اشاره کردم که غذای انتخابی ام که آقا ناصر زحمت

تغییرش را کشیده بودند غذای اسلامی بود. لبخند طبق معمول سفارش

ویژه ها، اول از همه غذای مرا آوردند داغ داغ! روکش آلومینیومی اش

دستم را می سوزاند. لبخند خواستم بازش کنم دیدم بوی غذا دارد پخش

می شود و ممکن است همه دلشان بخواهد. دست دست کردم تا

غذای بقیه را هم بیاورند و خودم را با حواشی اش از جمله سالاد و نان

و ... سرگرم کردم... حدود یک ربع الی 20 دقیه بعدتر غذای مسافران

دیگر را پخش کردند و وقتی بوی غذاها قاطی شد بنده نیز غذای اصلی

خوردن را آغازیدم... خیال باطل چون ماه رمضان است از توصیف غذای مذکور

معذورم و تنها به همین اکتفا می کنم که غذایی شبیه غذای لبنانی بود

و می دانید که غذاهای لبنانی تند است و همین را بگویم این یکی

خیلــــــــــــی تند بود اما به قدری خوب بود که نمی توانستم از خوردنش

چشم بپوشم. آخر چرا چشم بپوشم اصلاً؟ متفکرلبخند به هرحال، انتخاب

غذای اسلامی کاملاً بجا بود و باز دست مژگان درد نکند با آن

پیشنهادش! تشویق شما نیز اگر به نوع گوشت و نوع ذبحش و ... حساس

هستید بهتر است هنگام خرید بلیط از آژانس مربوط درخواست بکنید اگر

گزینه غذای اسلامی دارد حتما همان را برایتان رزرو کند. به نظرم

پشیمان نخواهید شد. متفکر ما که نشدیم. خیال باطللبخند

البته پیش از رسیدن به تورونتو نیز یک عصرانه دادند که عصرانه من نیز

طبق سفارش مخصوصم ویژه بود و زودتر سرو شد و آن هم نسبت به

عصرانه معمول هواپیما بهتر بود و مناسبتر. ما که ازشان راضی هستیم.

خدا ازشان راضی باشد! لبخند

نکته جالب توجه دیگری که در هواپیمایی لوفتانزا توجه مرا به خود جلب

کرد، دستشویی های هواپیما بود که البته متأسفانه نمی دانم انگیزه ام

چه بوده که عکس نگرفتم!؟ متفکر

برخلاف سایر هواپیماها که دستشویی ها در طرفین ورودی های هر

بخش قرار دارد، در این هواپیما دستشویی ها در طبقه پایین قرار داشت.

بله، حدود ده دوازده پله می خورد می رفت طبقه پایین و آنجا شش

هفت دستشویی قرار داشت و البته خیلــــــــــــــــی خیلـــــــــــــــی

تمیزتر از تمام دستشویی های هواپیماهایی که تا بدین لحظه تجربه

کرده بودم. تعجب و خوبی اش این بود که اولاً نزدیک صندلی های مسافران

نبود، ثانیاً یک فضای باز هم داشت برای اینکه اگر دستشویی ها

خالی نبودند بتوانی منتظر بمانی و کلا خیلی باکلاس و شیک و تمیز

بود. جای دوستان خالی. خیال باطللبخند البته منظورم از 6-7 دستشویی، برای

کل هواپیما نبود هاااا، هر بخش هواپیما به طور جداگانه چنین امکاناتی

را در طبقه پایینش داشت.

خلاصه اینکه سفر با لوفتانزا تجربه خوبی بود و تا حدودی متفاوت. خیال باطللبخند

برای تمام شما نیز که مقدمات سفری شاید به طولانی سفرهای

اقیانوس پیمانانه بنده را دارید آماده می کنید سفری شاد و سالم و در

آرامش آرزومندم... خیال باطل

حلول ماه مبارک رمضان را نیز حضور تک تک شما بزرگواران همراه

فرخنده باد عرض می کنم... امیدوارم این ماه رمضان نقطه عطفی

باشد در اصلاحات زیرساختی درونمان تا هر چه بیشتر از پیش اخلاقی

باشیم و انسانی، که بی شک رسالت هیچ پیامبری نیز غیر از این نبوده

است.

یاعلی!

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

چند روزی اینترنتم قطع بود ، و فقط توی این مدت به این فکر مکردم که آیا این وبلاگ آپ شده یا نه ؟! و همین یک ساعت پیش دوباره وصل شد و اولین آدرسی رو که باز کردم http://studyincanada.persianblog.ir بود ! مثل همیشه جامع و کامل و جذاب بود ، هر دو پست البته ! ممنون

رادمان

سلام. ماجرای مسافرتتان را خواندم. جالب بود. فقط چرا وسایل همراهتان کم بود؟! یعنی با خودتان سوغاتی چندانی نبرده بودید؟![نیشخند]

لیلا

سلام جالب بوده واقعا من فکر کنم جای شما بودم رعایت ادب نکرده و جناب سمیعی رو از خواب ناز بیدار میکردم![نیشخند] حالا غذا رو هم شرح میدادین افطار میخوندیمش[چشمک][نیشخند]

الیکا

به به سلام.عجبه!!!!یادی ازخوانندگان محترم نمودید[قلب]یه سوال:میگن توی بار2تاچمدون 23کیلویی میتونیم ببریم/23کیلوفقط وزن وسایل داخل چمدون هستش یاباوزن چمدون میشه 23کیلو/ممنون/جواب بده زودخواهشا/غذاروکه نگفتی حداقل اینوبگوییدلفطاااااا[نیشخند][گل]

مهدی

سلام ما گفتیم تابستون میشه ، شما هم سیل پستهاتون شروع میشه ! ولی مع الاسف ! نشد ،

محمد

با سلام مجدد به دوست عزیز.امروز در اینترنت گشت وگذار میکردم که به طور کاملا اتفاقی با سایتی برخورد کردم که در آن در مورد افرادي كه قصد تحصيل در خارج از كشور را دارند توصیه هایی شده بود.لطفا اگر وقت داشتید و به وبلاگتان سر زدید به این آدرس یه سری بزنید و نظر خودتونو بگید. چون ایجا نمیتوانم همه ی آن مطالب را برایتان بنویسم. واقعا اگر انجوری که میگن باشه دیگه کسی نمیتونه در خارج تحصیل بکنه که چون دو گزینه بیشتر نداشت یا هند یامالزی.!!!!![تعجب][تعجب][ناراحت] http://www.konkorbartar.com/news.php?extend.404

lمهران

سلام...به .بلاگ ما هم سر بزنید و ما را از نطرات سازنده خود بهره مند سازید

دانشجور در پاسخ به خانمها: نیوشا و بهار

سلام بر شما دوستان محترم! نظراتتون رو خصوصی کرده بودید گرچه مطلب خصوصی ای توشون نبود اما بنده عمومیش نکردم که بعداً اعتراض نکنید. فقط اینکه: از حسن نظر هر دوی شما بزرگواران بی نهایت سپاسگزارم! [گل]

دانشجو در پاسخ به نظر خصوصی! خانم/آقای R.A

سلام نمی دانم چرا سؤالاتتان را خصوصی کرده اید!؟ [متفکر] اصلاً مطلب خصوصی ای در نظر شما نبود!؟ [متفکر] خب وقتی نظر را خصوصی می کنید من پاسخ هم بدهم هیچکس نمی تواند ببیند مگر اینکه نظر را از حالت خصوصی خارج کنم. به هر حال مجبور شدم برایتان نظر جداگانه ای بگذارم: درباره موضوعاتی که مطرح کرده اید نه من، که هیچ کس دیگری صاحب نظر نیست مگر اینکه با خود دانشگاه مکاتبه کنید. بعدش هم من در دانشگاه وسترن هستم و بریتیش کلمبیا از ما دور است و نمی دانم آنجا اوضاع از چه قرار است!؟ طبیعتاً هر کسی درباره رشته خودش می تواند نظر مساعدی بدهد نه درباره رشته های دیگر و یا دانشگاه های دیگر.