نسل مداد نرم مشکی پررنگ!

سلام بر دوستان خوب وبلاگی ام لبخند

راستش را بخواهید درگیری های خودم که مشغول مطالعه و نگارش

پروپوزال دکترا هستم بماند، راستش اصلاً مدتی ست که دست نوشتنم

کند شده است! اوه نمی دانم چرا!؟ متفکر یعنی منظورم این است که

اگر شما می دانید چرا اینگونه شده ام من هم می دانم. متفکر ترجیح می

دهم وقتی چنین حالتی دارم ننویسم و سردردتان ندهم. چون مطالبی

که تا کنون نوشته شده است همه اش زمانی اتفاق افتاده که واقعاً

حس نوشتن داشتم و همه اش از دل برآمده بوده است. همچنان که

پیش از اینها نیز عرض کرده بودم حضور محترمتان، بنده پیش نویس و

پاک نویس ندارم در نوشتن مطالب. یکبار قصد نوشتن می کنم و همین

گونه مطالب به طور کاملاً همزمان به ذهنم خطور کرده و از ذهن بر

دستانم جاری گشته و تایپ می شود. نهایتاً یک ویرایشی می کنم که

غلط املایی ای چیزی نداشته باشم. همین. و همانطور که قبلاً تر ها

هم عرض کرده ام، خوشحال می شوم اگر اشتباه چاپی یا غلط املایی

یا ساختاری و جز این مشاهده فرمودید در بخش نظرات بفرمایید تا

تصحیحش کنم. لبخند

دیده اید گاهی انسان دچار یک نوع قبض روحی می شود که انگاری زیر

منگنه گذاشته باشندش، هیچگونه توان حرکتی ندارد؟ دیده اید؟ بنده

این روزها در چنان حالت مانندی به سر می برم که راستش را بخواهید

نمی دانم کی تمام می شود!؟ شاید دلیلش هم این پروپوزالم باشد که

بایستی هرچه سریعتر 40 صفحه نوشته و تحویل استادم دهم. اوه

تنها مطلبی که باید عرض کنم و تا آنجا که به خاطر دارم پیش از این

مابین مطالب بیان نشده است این است که:

در آخرین روزهای اقامتم در ایران، درست دو یا سه روز پیش از بازگشت

به کانادا، از طریق کارشناس گروهمان مطلع شدم که به لطف حق و با

دعای خیر دوستان عزیزم امتحان جامع دوم نیز با موفقیت پشت سر

گذاشته شده و یک بار عظیمی از دوش بنده بر زمین نهاده شده است.

اوووووووووووووووووه! اوه امتحانات بنده برای خودشان هفت خوانی

بودند خیال باطل

به هر حال، ما که از اول آفرینش هستی و آفرینش خودمان شرمنده این

خدا بوده ایم که پا به پای تمام مراحل زندگیمان آمد و دم بر نیاورد و

شکایتی نکرد! ما که ازشان راضی هستیم، خدا ازشان راضی باشد! نیشخند

خیال باطل نسل بنده نیز نسل "مداد نرم مشکی پررنگ" محسوب می شویم!

کلافه

من یکی که از هر چی "مداد نرم مشکی پررنگ" است تا یک زمانی پس

از کنکورها بیزار شده بودم! کلافه اصلاً به نرمیش نگاه نکنید هاااااا، به

قدری در نظرم این عبارت "مداد نرم مشکی پررنگ" منفور بود که حد و

مرز نداشت...

باباااااااااااااا! ما تمام عمرمان کنکور دادیــــــــــــــــم با همان "مداد نرم

مشکی پررنگ" کلافه آخر آدم اینقدر بد شانس!!! می دانید من از

نسلی هستم که دوره دوم پیش دانشگاهی را سپری کردند. آن یک

سال دیگر خیلی سنگین و غیر قابل هضم بود برایمان! آخر می دانید:

نسل یک سال قبل تر ما برای ورود به دوره پیش دانشگاهی دروس سال

سوم نظری را دوباره به حالت یک آزمون سراسری مثل کنکور با همان

"مداد" مزبور امتحان داد. ما بینواهای فلک زده بخت برگشته! کلافهکه

دوره دوم پیش دانشگاهی حساب می شدیم قبل از کنکور سراسری،

کل سه سال دبیرستان را ازمان امتحان گرفتند با همان "مداد نرم

مشکی پررنگ"! کلافهو یادم نمی رود که خیلی از دوستانمان از دوره

پیش دانشگاهی مردود شدند و یک سال عمرشان در خانه گذشت و

چه یک سال نفرت انگیزی بود که سر هیچ چی از هم دوره ای هایت

عقب بمانی. عصبانی بعد از ما، نسل سوم پیش دانشگاهی بدون پشت

سر گذاشتن هیچگونه امتحانی و تنها پس از قبولی در سال سوم نظری

وارد پیش دانشگاهی شدند و بقیه نیز به همان منوال تا به اکنون...

و آنچنان شد که ما شدیم "نسل مداد نرم مشکی پررنگ" و این داستان

درباره شخصِ شخصِ بنده همچنان ادامه دارد و یک امتحان را که پشت

سر می گذارم یکی دیگر، پرملاط تر و پررنگ تر و با صلابت تر و سخت تر

و شوخی برندار تر در مقابل دیدگانم قد علم می کند و مرا به مبارزه می

طلبد... استرسو این اکنون در شکل و هیئت "پروپوزال دکترا" بر ما عیان

شده است... تا چه پیش آید و خوش آید... خیال باطل

واقعاً دیگر بیش از این در توانم نیست که ادامه دهم... ببخشید! ناراحتاوه

امید که حالات خوبی در این ماه عزیز بر روح و جان شما هبوط کرده

باشد. خیال باطل

یاحق! بای بای

/ 18 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوشین

سلام به خانوم دکتر خوشگل خودمون[ماچ] خوبین؟ خسته نباشین[قلب] عاشق این مداد سیاه نرم پررنگم دیگه! جنمی که این مداده داره هیشکی نداره! کلا یرق از سر ادم میپرونه[شرمنده] تبریک میگم که بازم مثل همیشه امتحانتونو عالی دادین[گل] البته دور از انتظار هم نبود چون شایستگیشو دارین! امیدوارم این 40 صفحه مذکور هم سریع آماده بشه[لبخند][قلب] راستی درستون تموم شد برمبگردین؟! بعد اینهمه زحمت کشیدین تو ایران نتیجه خواهد داد آیا؟!! البته امیدوارم که بده ها!! سواله دیگه[متفکر]

رز سفید

سلام و [گل] بانو جان با اجازه در لینک وب حقیرم جاگرفتید از این جهت که حقیر علاقه خاصی به سفرنامه دارم و کلام شما نوعی تداعی کننده سفرنامه هاست! ایام به کامتان باشد [گل]

فرزانه

تبریک وصد تبریک برای قبول شدن وشکستن شاخ غول دومین ازمونجامع دلمون برای شما تنگ است بسیار ....واقا سخت بوده که توی دوره شما ورود به پیش دانشگاهی اینقدر مکافات داشه والله زبونمون مودر اوود از بس یاداوری کردیم از تفاوت دانشگاه ها وحس رقابت بین دانشجویان اونجا برامون بنویسی..من که اتمام حجت میکنم از یاد اوری مجدد معذوریم حتی شما دوست گرامی امید وارم که باجسارت پروپوزالت رو ارائه بدی دوست من

مهران

سلام..شما به مطلب... جنگ با ایران از سوریه آغاز می‌شود...دعوت شده اید..از شما خواهشمند است ما را از نظرات خود بهره مند سازید

مهدی

خیلی خوشحال شدم که این تعداد نظرات از 2 رسید به 9 ! یعنی کما کان به وبلاگ سر می زنید و این عالیه ! وقتی نظرات قبلی و جوابهای شما رو خوندم ، به این نتیجه رسیدم که از الآن به فکر برگشتن تون به ایران اید ! و اینکه چی میشه ! چیزی که از خیلی ها شنیدم اینکه فکر می کنند که بمونند (اگر اصلا بتونند) یا برگردند ، شاید دلیلش همون تفاوتهایی باشه که بین محیط علمی ایران و کانادا وجود داره ، یا شاید هم اصلا تفاوتهای دو جامعه !

محمد

سلام دوست عزیز واقعا ازتون ممنونم خداوند سایه شما را از سرمان کم نکند (الهی آمین). از همین جا میخوام یه نصیحتی به دوستان بکنم:دوستان سعی کنید بهترین فکرهارو واسه آیندتون بکنید به چیزهای کوچیک دل نبندید واز آرزوهای بزرگ حراسی نداشته باشید قطعا به آنها خواهید رسید ولی با تلاش زیاد. چون آینده هر آدم زاده فکر دیروز اونه پس چه بهتر که آدم بهترین فکرهارو واسه آینده خود بکنه دیگه![لبخند] حداقل آدم بعدا بشیمون نمیشه نه؟ واسه سلامتی خانم دکتر صلوات (الهم صلی الا محمد واله محمد)[نیشخند]

مهدی

سلام . نوع مطالب شما و سبکی که به واقعیتها می پردازید باعث شده هر روز وقتی شروع به باز کردن سایتها می کنم ، کنار ایمیل و فیسبوک ، وبلاگ شما رو هم باز کنم ، بی تعارف میگم که مشتاقم پستهای جدیدتون و کامنتها و جوابهای شما رو بخونم ، چون به نظرم صادقانه و بدون تعصب (چه نسبت به فضای ایران و چه نسبت به فضای کانادا) می نویسید. و همین که شما با همه گرفتاریها و کارهایی که دارید ، هنوز به وبلاگ سر می زنید واقعا جای تشکر داره ، چراکه بسیاری از دانشجوها پس از مدتی به خاطر مشغله زیاد ، عملا دیگر مطلبی پست نمی کنند و به نظرات پاسخ نمی دهند. البته یک سوال : با این که در آخر گفتید که بحث مفصلی است و فرصت جداگانه (احیانا در یک پست خاص) می طلبد ، ولی واقعا از وقتی پاسخ تان را دیدم بسیار کنجکاو شدم که واقعا چه مصادیقی می توان برای همه چیز پیدا کرد ؟!(منظورم از همه چیز در این بخش از گفتار شماست : "یکی از آنها همین در دسترس بودن همه چیز در ایران هست که اینجا نیست متأسفانه! و هنگام برخورد با یک سری مشکلات خاص، گرفتار می کنند آدم را") آن هم طوری که کانادایی ها بعید باشد زمانی به آنها برسند !

فرزانه

راستی پیشنهادی به شما دوست گل من . . مسلما نوشتن چهل صفحه پروپوزال زمان زیادی میبری . . .هر باری که چهار یا پنج صفحه نوشتین .. .نوشته مذکور را سیو کنید . .بنده تجربه دارم که همین ترم گذشته به تعداد زیاد از اتاق خواهرم صدای جیق میامد ومن به اتفاق خانواده به اتاقش میشتابیدیم واو را در حالی به به سر وصورت میزد ومیگفت ای وای دستم خورد همش پاک شد حالا چی کارکنم میدیدیم. . .انصافا بد صحنه ای بود. . .بشنو این نصیحت از خواهر کوچکترت باشد که پند گیری

لیلا

سلام یه سوالی داشتم سختتتتتتتت ذهنم رو پر کرده!!!ببخشید دیگه خودتون گفتین خصوصی نذاریم من خودم ایشالا واسه دکتری میخوام اپلای کنم اما یه مدتیه به تناقض برخورد میکنم! مسیله ازدواج چی میشه!!!!!![خجالت][نیشخند][نیشخند] من چیکار میتونم بکنم حوصله تنهایی اونجا رو ندارم اخه کلا ذهنم درگیر اینه که فعلا بیخیال رفتن بشم بچسبم به ازدواج؟! بیخیال ازدواج بشم بچسبم به رفتن؟؟؟؟؟ کمککککککککککم کنین ذهنم سخت ریخته به هم[گریه]

امین

و ما همچنان در انتظار...