روحیه مازوخیستی حاکم بر بیشتر جوانان این قوم

قرار شده بود از معایب این کشور هم بگویم خب، می خواهم

کم کم این بحث را باز کنم...

یکی از چیزهایی که بنده در مواجهه با کانادایی ها مشاهده

نمودم و می نمایم و بی شک خواهم نمود (زمان های مختلف

فعل ها را می شود در این فقره صرف کرد، حتی اینگونه که به

نظر می رسد ماضی بعید را هم می شود استفاده کرد برای

آنانی که قبل از ما این معضل را مشاهده نموده بودندلبخند

روحیه مازوخیستیِ (خودآزاری) بیشتر مردم و بخصوص جوانان

این مملکت است. البته فکر می کنم نه تنها در کانادا که در دیگر

نقاط جهان نیز این قضیه رواج داشته باشد که ناگفته نماند واقعاً

جای تأسف دارد ناراحت

روزهای اول شوکه می شدم که چرا با خودشان اینگونه رفتار

می کنند، اما اندک زمانی بعدتر پی بردم که یک حس

مازوخیستی در درون اینان نهفته است و إلّا یک انسان سالم از

لحاظ روحی نباید به چنین اعمالی دست یازد متفکر

قضیه از این قرار است که:

بیشتر جوانان اینجا اعمال بسیار خشن و وحشیانه ای را به

اسم مُد بر جسم خود تحمیل می کنند که از دیدنشان متأثر می

شوید و غمگینناراحت

برای مثال: از بالای پلک (منطقه زیر ابرو) که پوستی آنچنان

لطیف دارد، گرفته تا لب پایین و لب بالا و گیجگاه و قسمت های

بالایی لاله گوش، همه یا بعضی از نواحی مذکور را سوراخ می

کنند و مثل گوشواره از آن حلقه ای می آویزند یا به معنای

واقعی کلمه آن بخش از صورت را حلقه آویز می کنندناراحت (دنبال

شکلک وحشتناک بودم که پیدایش نکردم، همانی که دو

دستش را جلوی صورتش می گیرد، اما منظورم همان بودناراحت).

نمی دانم اسمش چه می شود: پلکواره، لب واره، لاله گوش

واره یا چه!؟ اما بحث این است که اینها مناطقی هستند که

پوستشان نازک است یا مثل لاله گوش غضروفیست و به هر

حال درد وحشتناکی دارد مگر اینکه قبل از این، عمل جراحی ای

روی طرف انجام شده باشد که کل گیرنده های حسی او را از

کار انداخته باشند. متفکر

آخر مگر می شود لب که اینقدر پوست نازک و لطیفی دارد،

کاملاً (احتمالاً تا داخل دهان) سوراخ شده باشد و در هر بار غذا

خوردن یا حتی حرف زدن دردی نداشته باشد؟قهر

یا حتی حوالی پلک؟ اصلاً اینها چگونه دست و صورتشان را می

شویند؟ یعنی واقعاً درد ندارند؟ شما باور می کنید؟ من که باور

ندارم.قهرناراحت

حالا این یک بخش ماجراست، بخش دیگر اعمال خشن تر و

وحشیانه تری ست که بر دیگر نقاط بدن از بازو و ساعد دست

گرفته تا ساق پا و ناحیه پایین پشت گردن که تقریباً می شود

حوالی اواسط ستون فقرات و نیز دو طرف کتف و ... (بقیه جاها

را به دلیل داشتن اندک پوششی مشاهده نکرده ایمخنده،) عارض

می دارند ناراحت

و آن نیست جز تاتو یا همان خالکوبی در زبان فارسی. اما وقتی

می گویم خالکوبی، فکر نکنید یک قسمت کوچک را خال می

کوبند هااااااااااا! آنچه که من تا بحال مشاهده کرده ام، نقاشی

ایست که با ظرافت و هنرمندی تمام (هنرمندی ای که از آن ور

بام افتاده است متفکر) ترسیم شده است. خاطرم هست اولین ( یا

جزو اولین ها) تاتویی را که دیدم روی ساعد دست راننده

اتوبوس واحد بود. یک آقای جوانی بود که روی تمام ساعدش

خالکوبی کرده بود با رنگ های مختلف و طرحی مثل یک اژدها یا

یک ملقمه ای شبیه به آن بر روی دستش خودنمایی می کرد.

یکبار هم یکی از دانشجویان دختر خودم را دیدم که بلوزی که

تنش بود، قسمت پشت یقه اش اندکی بیشتر بدون حجاب بود

و دقیقاً آن قسمت از وسط ستون فقرات را که وصفش آمد تاتو

کرده بودناراحت

شما فکر کنید یک سوزن در پوست دستمان می رود چقدر می

سوزد و و خون می آید و اذیت می شویم، آن هم کجا پوست

سرانگشتمان که کمی زبر است. معادله را برای نواحی لطیف تر

بدن خودتان بنویسید دیگر... متفکر

همه اش با خودم می اندیشم که چه خوب است که حتی در

روایاتمان داریم که در قیامت از ذره ذره جسممان نیز که امانتی

ست نزدمان، سؤال خواهد شد که چگونه با آنها رفتار کرده ایم و

گویا آنها نیز لب به سخن خواهند گشود و نزد یگانه حقیقت

مطلق آفرینش از ما شکوه خواهند کرد که: نمی دانی این آدم با

ما چها که نکرد. حتی اگر چنین چیزی هم نباشد که بنده به

نبودش ایمان ندارم، همین که انگیزه ای، ترسی در درونمان

ایجاد کند که اندکی بیشتر با پوستمان مهربان باشیم، خودش

خوب است و کافی.

آنچه در بالاتر آمد جنبه مازوخیستی ماجرا بود. اما در این فقره

بنده به شخصه به قدری از مشاهده اتفاقی این حوادث ناگوار*

متأثر و پریشان احوال می گردم که می توانم به جنبه

سادیسمی (دیگرآزاری) آنها نیز بیاندیشم گرچه قربانی** این

اتفاقات شاید هرگز قصد آزردن به عمد کسی را نداشته است.

ناراحت شاید این نوع جدیدی از سادیسم باشد که بنده کشفش

کرده بوده باشم: "سادیسم ناخودآگاهانه" لبخند و کسی را که این

صفت را بر دوش می کشد می شود نامید: "سادیست

ناخودآگاه" یا "سادیست بی اختیار***" یا "سادیست ناآگاه" یا

"یک چنین چیزی" لبخند

یادم باشد آمدم ایران، سری به جشنوازه خوارزمی بزنم و إلّا

تلف می شوم منخنده

 

* اینها همیشه برایم به مثابه حوادث ناگوار خواهند ماند... ناراحت

** و آنانی که چنین رفتارهای پرخطر و خشونت آمیزی با جسم خود دارند همیشه برایم قربانیان این حوادث ناگوار جلوه خواهند نمود... ناراحت

*** "سادیست بی اختیار" مرا یاد شب ادراری انداخت که به دلیل اختلال در سیستم اعصاب سمپاتیک و پاراسمپاتیک فرد اتفاق می افتد. در این فقره شاید بشود به چنین بی اختیاری ای نیز اندیشید. باید بیشتر مطالعه کنم... لبخند

/ 8 نظر / 4 بازدید
irano2

به منم سر بزن پشیمون نمی شی [گل]

radman

سلام. ممنون که تعادل توصیفی! را در وبلاگتان رعایت می کنید. خوبی ها و زشتی ها در میان همه ی اقوام و ملت ها وجود دارد. اگرچه فکر می کنم بسیاری از مردم کانادا با این گونه رفتار موافق نیستند. [متفکر] در یک قسمت از مطالبتان نوشته اید: "یکبار هم یکی از دانشجویان دختر خودم را دیدم..." آیا شما اونجا تدریس هم می کنید؟[سوال]

امین

در مورد اول شدیدا درد کشیده ام! در مورد دوم هم واقعا هنوز فلسفه این کار را نفهمیدم. اگه قرار به داشتن همیشگی یک طرح روی بدن است که خب، آمدیم فردا روزی این طرح از مد افتاد، تکلیف چیست؟! آیا واقعا می شود یک طرح را مثل یک لباس برای همیشه در بدن داشت!؟ با عقل جور در نمی آید. اگر خسته شدی، چه؟ اگر تکراری شد، چه؟! اگر همسرت از دیدنش خوف کرد، چه؟! اگر و اگر و اگر... و نکته آخر: خدایی که آنقدر باهوش است و زیبا می آفریند و خلقتش هیچ کم و کاستی نداشته، اگر لازم می دانست بدن های هر کداممان را از نقش و نگارها می زند، به بهترین شکل!!!

radman

سلام. من فکر می کنم چگونگی زندگی مردم در دنیای مدرن (مثلا کانادایی ها) کاملا گویای این مسئله هست که بسیاری از مردم متمدن با شهوت خودآزاری یا به قول شما مازوخیسم موافق نباشند! و دیگر این که لازم نیست ما اخبار را پی گیری کنیم تا در این مورد چیزی شنیده باشیم![متفکر] مازوخیسم یک رفتار غیر طبیعی است. حالا با تفسیر جنابعالی اگر خالکوبی هم جزو مازوخیسم باشد، پس قطعا مخالفانی دارد هر چند که به نظر من این تقسیم بندی را باید با احتیاط انجام داد چون بعضی ها به عنوان یک هنر با آن برخورد می کنند. از طرفی دیگر این خالکوبی ها قابل پاک شدن هستند. (یه وقت فکر نکنید من از خالکوبی خوشم می آید، نه... شاید طرفدار خال لب باشم، مصرع: من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم...![خجالت] اما علاقه ای به خالکوبی ندارم.[من نبودم] )

MRR

سلام.خوبی؟خسته نباشی شدیدا [لبخند][گل] مطلبتو خوندم و باهاتم موافقم ولی یچیزیو نفهمیدم[سوال] سیستم سمپاتیک و پاراسمپاتیک رو از کجا میدونی؟[نیشخند]

MRR

منم خوبم.که اینطور.نمیدونستم.منم تجربی بودم[لبخند]

فاطمه

سلام. یه ساعته دارم تایپ میکنم کامپیوتر هنگ کرد همه اش پرید [گریه] داشتم میگفتم دردی را که شما اونجا میکشید من اینجا از دست هموطنان عزیز میکشم. بینی هایی که الکی جراحی میشه، ساکشن ها، پوستهایی که یه کم پیر شده و حالا باید به مدد تیغ جراحی جوان بشه و ... اگر بدونید چه زجری میکشم![نگران] متاسفانه دور و بریهای ما (منظورم خانواده شوهره) باهم مسابقه دارند. یکی دماغ عمل میکنه اون یکی پوست میکشه اون یکی روی بازوش تاتو میکنه این یکی تاتوی ابروش را لیزر میکنه و نو نوا میکنه خلاصه که خیلی دلم پر بود. دست گذاشتی روی دل من!! والا بخدا اینها همه کفاره داره مگه میشه هر کاری دلمان خواست با بدنمان بکنیم این بدن امانته بابا امانت ...

سارا

خسته نباشی [گل]