ماجراهای من و انگلیسی (2)

VERY clean, tidy, quiet and modern

Steps to bus stop, short bus ride to UWO, 10, 10A & 10B about 8 min

Opposite Costco

None smoker, female please

No pets please

No party allowed in the building

Prices are negotiable

خب اینها چیزهایی بود که می بایست ذکر می شد، چون

تمیزی و نظافت خانه برایمان در درجه اول اهمیت قرار داشت و

اینکه کسی نباشد که حیوان به خانه بیاورد (No pets) یا

سیگاری باشد یا الخ.

البته این هم که طرف اگر خارجی بود bf نداشته باشد هم مهم

بود اما نمی شد این یک قلم را در آگهی نوشت چون خیلی ها

در همان اولین نگاه رم می کردند و نمی آمدند. اما قرار بود

وقتی کسی آمد این موضوع هم مطرح شود.

البته مشکل اینجا بود که ما دیر اقدام کردیم. آخر هم من درگیر

کارهای پایان ترم بودم هم مرجان و نتوانستیم آگهی را زودتر

تنظیم کنیم. به هر حال، آن زمان که تمام ایستگاه های اتوبوس

و اماکن عمومی پر از آگهی rent و sublet بود، ما کار داشتیم و

وقتی همه جابجا شدند و مکانی برای زندگی پیدا کردند تازه ما

سرمان خلوت شد و دست به کار شدیم...!متفکر

امیدی هم نبود که کسی پیدا شود، چون می دانستیم که دیر

اقدام کردیم.اوه آقا! شانس آوردیم یک خانمی زنگ زد و گفت:

می خواهم بیایم و خانه را ببینم. وقتی آمد هم اتاق مرا نشانش

دادیم هم بخش مرجان را. البته کرایه اتاق من بالا بود و باز

احتمال گیرآمدن مشتری به مراتب کمتر. اما مرجان کار خوبی

که کرد و برای من تجربه شد این بود که مبلغ کرایه را پایین تر از

آن چیزی زد که خودش عهده دار پرداختش است! اما من همان

450$ در ماه را که خودم می پردازم زدم و این 100$ از کرایه

قسمت مرجان بیشتر بود. 100$ هم 100$ است دیگر. تا اینجا

مطلب را داشته باشید تا من داخل پرانتز یک مطلب دیگری را در

همین زمینه عرض کنم و برگردیم سر این موضوع. ببخشید

هااااا، اگر نگویم فراموشم می شود و گرچه موضوعی است که

حتی فرصت های بیشتری می طلبد تا درباره اش صحبت کنیم،

اما پیش درآمدش را نقداً از نظر بگذرانید تا بعد... ممنون!

(همیشه در چنین مواقعی که نیازمند تقدیم یک گل به

خوانندگان محترم هستم، می روم از بخش شکلک ها یک گل

تقدیمتان کنم و می بینم نیستتعجب. اما باز یادم می رود و دفعه

بعد دوباره می روم برایتان گل بگذارم و الخ... این قصه سر دراز

دارد آآآآآآآآآآقـــــــــــــــا خنده. شما گل را از نظرتان بگذرانید لطفاً.

الأعمالُ بِالنّیات. نیت مهم است من هم قصدم تشکر بود حالا امکانات پرشین بلاگ کم است تقصیر من نیست که!

هست؟ لبخند).

و اما موضوع داخل پرانتزی:

(این کانادایی ها خیلی حساب جیبشان را دارند. در ایران

متأسفانه بخاطر چشم و هم چشمی هایی که رایج شده است

و چقدر بنده در عذابم از این قضیهناراحت، وقتی یک کالا را از حراجی

با قیمت مناسب و معقول تر بخری تمام شخصیت و حیثیت

خودت و خانواده ات را به باد می دهیتعجب. مثال تهران را می زنم

که قضیه برای همه ملموس باشد. یکی می رود از کوچه برلن از

کوچه پس کوچه های توپخونه یا آن طرف ها یک لباس

بسیاااااااااار شیک مجلسی می خرد با مثلاً 50 هزار تومان.

همان لباس با همان جنس و طرح در روزولت یا تجریش به قیمت

300هزار تومان فروخته می شود. می گویم همان لباس

هاااااااااا! توجه کنید: همان لباس! خب بنده خدایی که توانسته

اقتصاد خانواده را مدیریت کند و 250 هزار تومان بی زبان را به

جیب آنانی که کرایه محل مغازه را بر روی تک تک اجناس می

کشند نریزد، درواقع بسیار فقیر و تهیدست و کنس و صفاتی

اینچنینی را در قلوب دیگران به خود نسبت داده است بی آنکه

خود از آن آگاه باشد. نمونه هایش در شهرهای مختلف و

بخصوص کلان شهرها فراوان است و شما می بایست جهت

حفظ آبروی خود و خانواده دست کم نگویید که از کجا خریده اید،

چون هم ارزش آن کالا به طور تصاعدی سقوط می کند هم

شخصیت و اعتبار خودتان. مگر می شود جنس خوب غیر از

پاساژ اسکان و مغازه های ولی عصر بالا و یک سری از این

جاهای لوس در تبریز پیدا کرد؟ یا مگر می شود جنس خوبی

غیر از چهارباغ بالا و خیابان توحید و خاقانی اصفهان گیر آورد؟

اصلاً امکان پذیر نیست. رفتی از چهارباغ پایین از نزدیک دروازه

تهرانِ اصفهان خرید کردی؟؟؟ پس فاتحه خودت و اهل و عیالت

خوانده شده است... {تمام اینها دور از حضور خانواده ها و فک و

فامیل های با مرامی که یک جو بیشتر فرهنگ و تمدن در

بطنشان یافت می شود! بعدا نگویید تعمیم دادم هاااااااا!

حواسم هست که حساب خانواده ها و انسان های بزرگوار و

شریف را جدا کنم}.

به قدری دلم پر است از این حرفها که حد و حساب ندارد! گریه

ببخشید سر شما را نیز درد آوردم. هدف این است که

چشمهایمان را بشوییم و یک جور دیگر ببینیم. خوشبختانه

خوانندگان این وبلاگ تا آنجا که بنده عده ای را می شناسم

شامل کسانی می شوند که خودشان نمی توانند این اعمال را

برتابند و در کمال تأسف آنکه باید بنشیند و  اینها را بخواند و این

مطالب تلنگری به روح خفته اش باشد همچنان خفته است و در

عالم و در حصار خودش فکر می کند دنیا همین است زندگی

یعنی همین ها و دیگر هیچ! ناراحت

الغرض: همه آنچه که عرض شد در فرهنگ کانادایی جماعت بی

معنی و پوچ و مضحک است. اصلاً یعنی چه این حرفها؟ برره

بالا، پایین، قیمت بالا، پایین؟ یعنی چه این حرفها؟ و این است

تفاوت جهان اول و سوم!

جهان اولی ها حساب جیبشان را دارند و وقتی می بینند فلان

جنس، فلان مغازه، فلان وسیله ارزانتر است و در sale، بی درنگ

جنس موردنیازشان را می خرند و با آرامش از آن لذت می برند و

براحتی به دیگران هم  می گویند که این را از حراجی

خریده ام. وقتی هم می گویم حراجی، یعنی حراجی هااااااااااا!

معنی حراجی را بنده به شخصه اینجا متوجه شدم. تابحال هر

آنچه که با نام حراجی در ایران به خوردمان داده اند، مغلطه ای

بیش نبوده. باور بفرمایید اغراقی در کار نیست. سعی می کنم

حراجی یا همان sale را برایتان بشکافم:

فرض کنید کالایی 300 دلار بوده است و خب طبیعتاً این مبلغ

گران محسوب می شود. اینجا اوضاع به این صورت است که در

بازه های زمانی مختلفی این کالای 300 دلاری را حراج می

کنند. یکبار می شود 220$، حراجی دوم در بازه زمانی بعدتر

می شود 145$ و همین طور می رود پایین و نهایتاً final sale

اش می شود مثلا چیزی حدود 45$. فکر کنیــــــــــــــــــــد...

ببخشید هاااااا، مگر یک کانادایی عقلش پاره سنگ برداشته که

برود 300$ بدهد به این کالا؟ صبر می کند تا قیمت ها بشکند.

درواقع، در حراجی به معنای واقعی سودی برای فروشنده

متصور نیست. اما چون نمی خواهد جنس روی دستش باد کند،

قیمت را می شکند. درواقع آنها (فروشگاه های بزرگ) سودشان

را در اولین روزهای ورود جنس به بازار کرده اند و حالا یک

جنس هم با نازل ترین قیمت فروخته شود طور خاصی نمی

شود. مطلب دیگر اینکه رفاه حال مردم بسیار مهم است و در

تمام طول سال به مناسبت های مختلف شما می توانید

حراجی های خیلی خاص تری را هم ببینید. بحثش به قدری

مفصل است که اصلاً نمی دانم از کجا شروع کنم بهتر است.

بماند برای فرصتی دیگر... در یک یا دو برهه از سال،

فروشگاه Beneton که مثلاً مارک است در یکی از شهرها

حراجی می زند به طوریکه صف طویلی در خیابان شکل می

گیرد که چه؟ که Beneton حراجی زده بالای 70%. خب قیمت

ها در چه سطحی است؟ شما یک کفش یا لباس زیر 200 هزار

تومان در حراجی بالای 70% که از نظر بنده دروغی بیش نیست

نمی توانید پیدا کنید. عجیب آنکه مردم هم با حرص و ولع

ساعت ها در خیابان در صف می ایستند که نوبتشان بشود

بروند داخل مغازه که یک جنسی را بخرند و بیایند بیرون!!!! تعجبمتفکر

در این فقره قیافه من چیزی بیشتر و کمتر از این شکلک ها

نمی تواند باشد.

ای امان از این مردم! ناراحتکلافه

شما را نمی دانم اما همه اینها برای حقیر پوچ است و بی

معنی. نه اینکه اکنون که اینجا آمده باشم اینگونه باشد

هاااااااااااااا، نه خیر. هیچگاه خودم را آلوده اینگونه مسائل نکرده

ام و از این بابت پیش وجدانم نیز خیالم راحت است و سرم بلند

و سربلند. لبخند)

برگردیم سر بحث آن خانمی که آمد خانه را برای sublet ببیند.

بله خانم مذکور که استاد دانشگاه بود در کلمبیا و دو سالی بود

که در کانادا مقیم بودند و permanent resident شده بودند،

یعنی اقامت گرفته بودند، پس از دیدن دو گزینه انتخابی یعنی

اتاق بنده و مرجان، همان ارزانتر را ترجیح داد و قرار شد

وسایلش را بیاورد و پس از عزیمت مرجان به ایران، بشود هم

خانه ای ما...

از روز شنبه 19 می یعنی دو روز پیش این خانم رحل اقامت در

اینجا فکنده و شده عضوی از این خانه. بله می توانید حدس

بزنید که ماجراهای من و انگلیسی از اینجا به بعد در این بازه

زمانی کلید خورده است چه کلید خوردنی... خندهقهقههخنده

این داستان ادامه دارد...

/ 5 نظر / 38 بازدید
نیوشا

به فال نیک بگیر عزیزم.انگلیسی ات 10برابر تقویت میشه.[ماچ]

نیوشا

واااااااااای خیای خوشحالم تونستم برات پیام بزارم.نمی دونم این پرشین بلاگ یه مرگشه یا من تا حالا از اداره نمی تونستم پیام بزارم.خلاصه بسی مشعوف شدم از کامنت گذاری ام. حالا یه چیزی !؟!؟!؟به من بگو دانشگاه تون رشته گیاهان دارویی داره؟دوست دارم اپلای کنم.راهنمایی ام کن لطفا .مرسی.فریبا جون گفته ازت کمک بگیرم.در ضمن نوشته هات خیلی جذاب و دوست داشتنیه.

بهار

سلام دوست عزیز. بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین عمر ما زودتر از اینا در حال گذره چندین بار سعی کردم برات پیام بفرستم اما نشد.نمی دونم این بار می شه یا نه؟!!! بهر حال ورود شما رو گرامی می داریم . موفق باشید

امین

1- اونجا خونه واسه یکی دو ماه اجاره میگیرن چی بشه؟! بقیه سال چی؟ 2- بحث قیمت ها و حراج رو پیش کشیدید... داغ دلم تازه شد. اینجا راستش حراج و غیر حراج فرقی نداره که. همونه. حراج رو هم نمیشه خرید. 3- بهتون اطمینان میدم بی جهت نگران مدرک زبانید. راحت تر از اونچه فکرشو بکنید مدرک رو خواهید گرفت. 4- 20 روز گذشت... 8 ماه گذشت... 4 سال هم می گذرد. قدرشو بدونین!

MRR

سلام.اوضاع احوال خوبه؟مطلبتو خوندم همشو.هرچی میخوندم مگه تموم میشد!!![نیشخند] معلومه دلت خیلی پره خیلی مطلب زیبایی بود.استفاده کردم.اینجا حراجی کجا بود؟هر روز که میریم چیزی بخریم میبینیم ی چیز گرون شده[لبخند] خب دیگه از قدیمم گفتن از ماست که بر ماست... اما اما اما... بگو چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می خوام ازت یک غلط انشائی بگیرم[نیشخند] فک میکنی این جمله درسته؟ "به طور تصاعدی سقوط می کند" تصاعد از صعود میاد و با سقوط پارادوکس نداره؟؟؟؟؟ [نیشخند]